دیشب گردو خانم رو بردم مجتمع فجر و کلی بازی کرد.اول با بابارضا رفتن توی توپ بادی که روی دریاچه بود و نورا گفت مادر تو هم بیا اما متصدیش گفت برای خانمها ممنوعه چون اینجا مال سپاهه و این شد که بابا رضا و نورا تنهایی رفتن و کلی کیف کردن و مرغابیها هم دورشون تاب میخوردن خیلی منظره باحالی بود.

بعد از دریاچه رفتیم سرزمین رویایی و نورا حسابی بازی کرد و سه تایی با هم رفتیم ماشین کوبنده و بعد از اونم بابا رضا مارو به آب هویج بستنی (نوشیدنی مورد علاقه مامانی) دعوت کرد و برگشتیم خونه که ساعت ١٢ شب شده بود.

به نورا گفتم مادر دیگه بخواب اما میگفت خوابم نمیاد تا بهش گفتم میای پیشم بخوابی گفت اره و سریع پتو آبیه (پتوی معروف نور) رو برداشت و اومد کنارم

نورا : میشه داستان شنگول و منگول رو بخونی؟

من : باشه فقط همینو میخونم باشه؟

نورا : باشه دیگه نمیخواد هانسل و گرتل و کدوی قلقه زن و ... رو بخونیماچ

من : مرسی دخترم بخواب باشه ماچ

داستان رو براش خوندم دیگه آخرای داستان خوابش برد منم ادامه ندادم با چشم بسته و خواب خواب گفتتعجب

نورا : مادر چرا آخرش رو نمیخونی بخون دیگه تعجب

ادامش خوندم و دیگه کاملاً خوابید . الهی قربونت برم من که عاشق کتاب و داستان خوندنی الهی قربونت برم که اینقدر ناز میخوابی دستش دورگردم بود و خوابش برده بود عاشقتم مامانم نفس منخواب

خاطره نوشت: نورا کوچیکتر که بود از سر کار که میومدم یه عالمه کتاب می گرفت دستش و میگفت مادر همشون رو بخون و باید یه ده تا کتابی می خوندم تا خوابش ببره اما خدا رو شکر الان به یکی دو داستانم قانع شده البته وقتی خیلی خستست.