دیروز که از اداره برگشتم نورا همش میخواست بره خونه همسایمون. نورا و پسر اونا همسن هستند و فقط 40 روز اختلاف سن دارن نگاه به ساعت کردم 2:45 بود به نورا گفتم نمیشه الان بری شاید خواب باشن و نورا که کلا بد پیلست اصلا گوش نمیکرد و یه ریز میگفت میخوام برم پیش محمد من کلی حواسش رو پرت کردم و بهش گفتم که اگه خوابیدی میبرمت پیش محمد بخواب و بیدار شو بعد میبرمت خوابید ساعت 7 از خواب بیدار شد و توی حالت خواب با چشمای بسته

نورا :میخوام برم پیش محمد من که خوابیدم دیگه

مامان : الان باباش خسته از سر کار اومده و نمیشه بری

از اونجایی که نزدیک افطار بود و این دو تا وقتی باهم می افتن مجتمع رو میزارن توی سرشون گفتم باشه حالا بزار بعد سریالها و خلاصه کلی تابش دادم و بعد بهش گفتم میخوای با خاله الهام و نگین بریم پارک اولش میگفت نه من از پارک بدم میادتعجب(به خاطر اینکه بره پیش محمد اینو میگفت)

گفتم باشه بزار یه زنگ به خاله الها بزنم  ببینم اونا میخوان برن پارک و خلاصه ماجرا اینکه نورا خانوم رو راضی کردم و  با نگین و خاله الهام رفتیم پارک سرزمین رویایی چشمک

خیلی خوش گذشت به دوتاییشون با هم کلی سوار بازیها شدن و در کنار هم شاد بودن اول هم رفتیم سینما 4 بعدی. فیلمش جزیره گمشده بود که من و نورا ندیده بودیمش و نگین و نورا کلی هیجان زده شدن

بزودی عکسهاشونم میزام

شب خوبی بود و بعد رفتیم دنبال رضا و کامران (بابای نگین) و باهم رفتیم آیس پک و آب هویج خوردیم و یه دوری توی شهر زدیم و برگشتیم خونه