امروز از صبح درگیر تمیزکردن خونه بودم پروژه ای که هیچوقت تمام شدنی نیست و همیشه روزهای تعطیل منو ازم میگیره دختر گلمم که مشغول دیدن کارتون بود و هر چند دقیقه یکبار میگفت مامان بیا باهم کارتون نگاه کنیم یکم با هم کارتون دیدیم و بعد از ناهار رفتیم که بابایی و عمو کامران رو برسونیم دانشگاه چمران چون امروز امتحان داشتن کلی توی ترافیک موندیم . تو راه برگشت از جاده ساحلی رد میشدیم دیدم هوا خیلی خوبه و پارک رفتن به دخترم خیلی حال میده

گفتم : مامان میخوای زنگ بزنم به خاله الهام که با نگین بریم پارک

دخترم یکدفعه با ذوق فراوون گفت : آره و خیلی خوشحال شد

ماشینو کنار خیابون پارک کردم و زنگ زدم به خاله الهام و گفتم آماده شید که من و نورا داریم میام که با هم بریم پارک گفت باشه

چهارتایی باهم رفتیم پارک دولت هوا عالییییییی بود. نورا و نگین تا از ماشین پیاده شدن دویدن سمت بازیها و کلی بازی کردن و خیلی با هم خوب بودنتعجباز دعوا هیچ خبری نبود منو خاله الهام هم کلی حرفیدیم .

دخترم که عاشقه اسب تا یه اسب توی پارک دید رفتو اسب سواری کرد خودش به آقایی که اسب رو می برد می گفت اینطوری که خوب نیست به اسبه بگو بدو تا اسب تندتر بره اینطوری خوب نیست و غش غش میخندید ا لهی قربون اون خنده های قشنگت برم شیطونکم عاشقتمماچ

 اما هرچی به نگین گفتم که تو هم سوار شو سوار نشد و دوست نداشت

اوه یادم رفت بگم یه سرسره فانوس شکل توی پارک دولت هست که ارتفاعش زیاده و سرسرش به شکل یه لوله ست و کلی پله داره تا به بالاش برسی نورا همیشه با من یا بابایی سوار میشد و تنهایی نمیرفت اما امروز اولش با یه دختر بچه دبستانی رفت و بعد از دو سه بار دیگه به دختره گفت دستمو نگیر تنهاییم میتونم ترس نداره و یه ده باری خودش رفت و خیلی خوشحال بود (خودم نمیزاشتم تنها بره چون میترسیدم یه اتفاقی براش بیفته)

نورا کلا از چیزی نمیترسه و من بیشتر وقتها استرس دارم آخه میشه یه بچه به سن نورا از هیچ چیز نترسه تعجب.به هر جونور و حیوونی که ببینه دست میزنه و میخواد با دستش بگیره و تازه میگه مامان میشه یه سگ و یه گربه و یه مرغ و یه خروس و ... بخری که تو خونه باهاش بازی کنم خجالت فکر کنم بزودی میگه مامان میشه بریم توی یه باغ وحش زندگی کنیم یا اینکه خونمون رو تبدیل به باغ وحش میکنه خجالت

از ارتفاع که کلا ترسی نداره میبرمش و میگه مامان میشه منم پرواز کنم مثل تینکر بل و یه روسری رو میاره میگه برام بالش کن که من بال داشته باشم و بتونم پرواز کنم و میره روی مبل و میپره و ادای پرواز رو درمیارهلبخند(در این راستا همیشه درب تراس خونه قفل هست چون میترسم از تو تراس تصمیم به پرواز بگیره)

 بیرون با همه دوست میشه و میخواد باهاشون بره و بیخیاله بیخیاله و همه چیو میخواد امتحان کنه و من از این مسئله خیلی میترسمناراحت البته نا گفته نمونه که همه میگن شبیه بچگیهای خودتهچشمکو منم هی این شکلی میشمخجالت

بعد از پارک هم رفتیم آب هویج بستنی خوردیم و خاله الهام اینا رو رسوندیم و من و نورا برگشتیم خونه و از خستگی بیهوش شدیم و خوابیدیم بابا رضا که اومد ما رو بیدار کرد و رفتیم بازار امام رضا که خرید لباسهای عید نورا رو انجام بدیم اما هیچ چیزی که به دلم باشه پیدا نکردم.

روز خوبی بود و آرامش داشتم