دیروز رو مرخصی گرفته بودم چون باید میرفتم دانشگاه و روز اول شروع کلاسها بعد از عید بود و خودمم یکم تو دانشگاه کار داشتم برا همین نورا رو ساعت 7 نبردم و دخترم یکم بیشتر خوابید ساعت 9 بیدارش کردم و باهم صبحانه خوردیم و آماده شدیم بابایی اومد دنبالمون و اول نورا خانمو رسوندیم و بعد منو رسوند ترمینال وای که چقدر سخته تو ماشین نشستن اما کاریش نمیشه کرد غر زدن ممنوع

عصر که برگشتم ساعت نزدیکای 8 بود نورا تو ماشین خواب بود وقتی رسیدیم خونه و دید من برگشتم تو خواب و بیداری یه لبخندی زد که همه خستگیهای روزم از تنم رفت الهی قربونش بشم عزیزم همیشه وقتی از خواب پا میشه لبخند رو لباشه و تا حالا بندرت شده که با گریه و بهانه گیری بیدار شه

بابایی که رفت و خوابید منو نورا هم کلی با هم بازی کردیم و حرف زدیم و منم یکم به کارهام رسیدم ماشین لباسشویی و ظرفشویی رو رسما سرویس کردم سه بار لباسشویی رو زدم و بقیشو نگم بهتر حالا میگید چه خبر بوده انگار یه هفته کار نکردی باید به عرض دوستان برسونم اینقدر در طول روز در حال دویدن هستم که گاهی کارهای خونه تو هم پیچ میخوره چکار کنیم دیگه

ناهار فردا رو هم با نورا خانم باهم درستش کردیم و سرآشپز کوچک کنارم بود و برنج رو هم میزد و میگفت مامانی چه بوی خوبی بیاد بهههههه حال کردم و منم بهش گفتم مامانی تو نمیدونی چقدر من حال کردم که تو الان کنارمی عاشقتم.اینم عکس نفس مامانی در حال آشپزیچشمک

 

 

 

نورا صدام کرد و گفت مامان قیچی میخوام منم قیچی براش بردم دیدم داره دستمال کاغذی برمیداره و میبره و .... بعد گفت که برام دامن و بلوز بکش حتما آستینشم بلند باشه منم کشیدم و اون میبرید . مشغول کارهام شدم بعد که رفتم سراغش دیدم خانم تو خرده کاغذها و چسب و قیچی و عروسک و دفتر و این چیزا گم شده

نشسته بود با چسب لباسهای بریده کاغذی رو چسبونده بود به تن عروسکش کلی خندیدم و بعد با خودم گفتم طرف استعداد خیاطی داره ها از حالا الگو میبره و لباس درست میکنه و این عکسو ازش گرفتم

 

 

عشق منییییییییییییییی نفس منیییییییییی عاشقتم

 من و گردو خانم تو اتاقش خوابیدیم و کلی حرف زدیم و نورا حاضر نشد تو تختش بخوابه و اومدم کنار تخت پیش من خوابید

گفت مامانی میگم چرا آدما رو زندانی میکنن

گفتم خب هر کس که کار بدی میکنه زندانیش میکنن که نتونه کسی رو اذیت کنه و به کسی آسیب برسونه

گفت پس چرا اماما رو زندانی میکنن و بعد بهشون زهر میدن و شهیدشون میکنن مگه آدمای بدین تعجب

گفتم آها ما دو نوع زندانی داریم یکی آدمای خوب مثل پلیسها آدمای بد رو زندانی میکنن و یکی دیگش آدمای بد آدمای خوب رو زندانی میکنن تا آدمای خوب نتونن به مردم کارهای خوب یاد بدن لبخند مثل اماما که آدمای بد زندانیشون کردن تا نتونن با مردم درباره خدا حرف بزنن و به اونا یاد بدن که خوب باشن و از خدا تشکر کن به خاطر خوبیهاش

گفت میشه یه سوال دیگه بپرسم 

دیگه واقعا چشمام وا نمیشد گفتم مامان میشه بقیه سوالا رو فردا بپرسی

گفت باشه کمرم رو بخارون

گفتم باشه و بعد پتو رو کشیدم روش و دوتایی خوابیدیم

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت