در یک ظهر گرم تابستون در بیمارستان آریا اهواز دختری ناز و تپلی با لبهایی به رنگ توت فرنگی پا به این دنیا گذاشت. دختر کوچولو و نازی که با اومدنش به زندگی من و رضا، به عشقمون روح تازه‌ای بخشید و روزهای پرمشغله و تکراری ما رو به شور و هیجانی وصف ناپذیر تبدیل کرد.  در اینجا از نورا و شیطنتهای شیرین و بامزش می‌نویسم تا وقتی بزرگ شد خاطراتش رو بخونه و ببینه که چقدر شیطون و پر انرژی بوده .

و مینویسم تا دخترم بدونه که من و پدرش  

عاشقانه دوستش داریم