روز سه شنبه هفته گذشته بود که به نورا گفتیم میخوایم بریم تهران چون مامان جون داره میره مسافرت میره کانادا پیش دایی فرید

نورا با کلی داد و بیداد و غر گفت که نباید بره منم میخوام باهاش برم میخوام برم با رایان بازی کنم

نورا : مادر منو میبری سرزمین عجایق میخوام برم اونجا ببر بشم بعد عکس بگیرم میخوام ببر بشم که دشمن رو شکست بدم (بهمن ماه ٨٨ برای یه سفر کاری رفته بودیم تهران و نورا رو برده بودیم سرزمین عجایب اما مگه این دختر ما دیگه ول کن قضیه ست تا میگیم می خوایم بریم پارک میگه بریم سرزمین عجایق و کلی در مورد اونجا برای ما داستان سرایی میکنه قربون دختر با احساسم برم که برای هر چیزی یه داستانی یه شعری میسازه)

روز چهارشنبه بعدازظهر وقتی از سرکار برگشتم نورا رو آماده کردم و به سمت تهران حرکت کردیم و باباجون نورا رو هم با خودمون بردیم بدرقه مامان جون.شب رو اراک هتل پیام مخابرات خوابیدیم و پنج شنبه صبح رفتیم تهران و ظهر رسیدیم خونه عمه جان مامان مهسا.بعد از کلی حال و احوال

نورا : اینجا تهرانه؟ اینجا خونه ماست؟

من: اینجا تهرانه. اما اینجا خونه عمه مهینه خونه ما نیست. بهت خوش میگذره میخوای بمونیم؟

نورا: مادر همینجا بمونیم میخوام برم توی تراس بازی کنم همینجا بمونیم

نورا عاشق تراس شده بود و تمام روز توی تراس بازی میکرد و همه رو دعوت میکرد برن توی تراس بشینن

عصر بعد از کمی استراحت نورا رو بردیم سرزمین عجایب و کلی بازی کرد و صورتش رو نقاشی کرد و عکس گرفت.