سلام

توی این فصل برگ ریز تصمیم گرفتیم با همسری و نورا خانم یه مسافرت کوچولویی بریم که چند روزی سه نفری با هم باشیم و از با هم بودن لذت ببریم چون در روزهای کاری بیش تر از ۶ ساعت معمولا نمیتونیم باهم باشیم .

خلاصه تصمیم این شد که بریم شیراز .روز یکشنبه کارهای اداریمو سریع جمع و جور  کردم و اومدم خونه تا به گل دخترم گفتم که داریم میریم مسافرت و براش کلی در مورد شیراز حرف زدم و اونم با دقت گوش میداد و سوال می پرسید و بین حرفهام هر چی رو که خوب متوجه میشد میگفت آها

نورا : مادر اونجا سرزمین عجایب داره

من: آره مامی داره حتما یه روز میبرمت بازی کنی

نورا :اونجا منو پروانه میکنن (هر دفعه میریم سرزمین عجایب گل دختری یه شکل جدید میشه عاشق رنگ کردن صورتشه و از شکل پروانه خیلی خوشش میاد)

من:بله خانومی میبرمت به غرفه نقاشی صورت و میگم نورا رو پروانه کنید

روز دوشنبه راه افتادیم و عصر رسیدیم شیراز چون خیلی دیر راه افتادیم اما همسری مثل همیشه با سرعت یک جنگنده هوایی ما رو برد شیراز و جالب اینجاست که گفت خیلی طول کشید بهرحال دست همسر گلم درد نکنه که مارو  سالم رسوند به شیراز.

رفتیم هتل مخابرات و وسایلمون رو گذاشتیم و رفتیم ارگ کریم خان و کنار ارگ فالوده شیرازی خوردیم و کلی یخ کردیم هوا خیلی سرد بود لپهای دخترم سرد شده بود .

روز بعد رفتیم باغ ارم بچه های مهدکودک گلبرگ شیراز رو آورده بودن باغ ارم نورا که بچه ها رو دید یاد مهدش افتاد و رفت پیش بچه ها و باهاشون عکس گرفت.

 

 

رفتیم حافظیه و بعد از اون رفتیم رستوران صوفی ناهار خوردیم که نورا خوابش برد. الهی بمیرم ناهار با ما نخورد دخترم خیلی خوابالو هست و هر وقت خوابش بگیره جا و مکان و صدا نمیشناسه . ٢۵ آبان روز تولد من بود و همسری منو برد رستوران صوفی چون من عاشق کباب هستم و برام یه سینی سنتی سفارش داد که چند مدل کباب خوشمزه داشت و کلی کیف کردم هدیه امسال متفاوت بود. دستش درد نکنه.

بعد رفتیم باغ عفیف آباد و نورا دیگه بیدار شد توی ماشین ناهارش رو بهش دادم و خورد و دخترم جون گرفت آماده شیطونی شدو شیطونیهاش شروع شد.اونقدر بهش گفته بودیم ندو که دیگه خسته شده بودیم نورا خانوم من بلد نیست راه بره فقط میدوه و وقتی دستش رو میگرفتم میگفت چرا دستمو میگیری من میخوام بدو بدو کنم

باغ عفیف آباد موزه نظامی بود و زیر نظر ارتش وارد باغ که شدیم دوتا تانک کنارمون بودن  و پر از درخت نارنج بود

 

 بعد رفتیم قهوه خونه باغ و چای خوردیم توی اون چایخونه عکس رستمو دیو و این چیزها به دیوار کاشی کاری شده بود .

نورا گفت : مامان اینا عکس چیه ؟

من: عکس دیو و رستم دارن باهم میجنگن

نورا: مادر میخوام با دیو ازدواج کنم .( دخترم از پس دیو و دلبر دیده میخواد با دیو ازدواج کنه فکر میکنه خودش دلبره)

یه روز میخواد با دیو ازدواج کنه یه روز میخواد با شاخزاده قورباغه ازدواج کنه (به شاهزاده قورباغه میگه شاخزاده قورباغه) یه روز .... تازه توی مسافرت تصیم گرفت که با همشون ازدواج کنه پیشرفت قابل توجهی داشته نسل جدید اینجورین دیگه.

بعد از عفیف آباد رفتیم دروازه قرآن و چون خیلی خیلی سرد بود نتونستیم زیاد بمونیم و زود برگشتیم رفتیم لونا پارک دیدیم که نوشتن که فقط روزهای تعطیل باز هست و کلی خورد تو ذوق دخترم