از شب قبل برنامه بود که امروز رو بریم رباط با خانواده آقای همسری مامان گلم و خواهر جونم با ما اومدن و ساعت ٨ صبح قرار بود که همدیگه رو ببینیم که ما سه نفر خوابالو خواب موندیم و دیرتر راه افتادیم و نتونستیم صبحونه رو با جمع باشیم . آقای همسر پاشو گذاشت روی پدال  گاز و این شد که بعد از یک ساعت و نیم تأخیر  توی جاده همدیگه رو دیدیم و به سمت رباط راه افتادیم.گردو خانم هم که دیگه بیدار شده بود و توی جاده دنبال بزها و بره ها میگشت و بهش نشون میدادم و کلی ذوق میکرد .

سوالهاش شروع شد:

نورا :  مادر مامان بزها کجاست ؟ سوال

مامان: مامانشون هم باهاشونه دیگه.

نورا : مامانشون کدومه ؟

مامان: اونی که سفیدهاز خود راضی

نورا : پس اون سیاه باباشونه

مامان: آره دیگه همیشه بابا ها سیاهن مامانا سفید نیشخند

پدر:  خیلی نامردی اینا چیه میگی به بچه

مامان: چشمکخجالت

بقیه سوالها رو نمیگم دیگه. از توی یه روستا ردشیم کنار جاده یه رودخونه بود که کنارش چادر رنگی مسافرتی بود توی سبزه ها و زیر درختها پر بود و جای نشستن نبود رفتیم تا به یه باغ به اسم سلمان رسیدم و نشتیم کنار یه رود کوچک که آب زلالی داشت گردو خانم تا آب رو دید گفت مادر باید برم توی آب گفتم نمیشه دخترم هم که عشق آب و آب بازی رفتیم کنار آب دست و صورتش رو شست. هوا اینقدر باحال و بلاتکلیف بود.ابر و آفتاب و بارون قاطی بود آفتابی میشد و نم بارون میزد یه حال جالبی داشت این هوا.

با آقای همسر و مامان و مهشید از روی آب گذشتیم و رفتیم بالا همه اطرافمون کوه بود و همه جا سبز خیلی آرامش بخش بود.

نورا کلی کفش دوزک گرفت و (شانس آوردم کفش دوزک نخورد چون بعدن فهمیدم که اگه کسی کفش دوزک بخوره فوری میمیره چون سیانور داره) دور از جون گردوی من

ناهارو آماده کردم و همگی باهم غذا خوردیم . نورا کلی بازی کرد با آیرا خانم که اونو اولین بار بود که میدیدیم . نورا کلی برای همه شعر خوند و آتیش سوزوند.

همه رو به حرفو شعر خوندن گرفته بود و کلی همه سرگرم شده بودن

داشت بازی میکرد که یکدفعه گفت

نورا: مامان من ناراحتم .

گفتم : چرا دخترم از دست کی ناراحتی؟

نورا: از دست یزید .

گفتم : چرا؟

 نورا : چون امام حسین رو کشته و  یکدفعه همه زدند زیر خنده

         خدا دشمنای امام حسین رو للتشون (لعنتشون) کنه

یه مدت دخترم همش تو نخ امام حسینه و همش در موردش حرف میزنه و سوال میکنه

الهی قربونت برم مامانییییییییییی که اینقدر گلی گل دختر باهوشم

نورا توی رباط یه عالمه جوجه مرغ خروس و بوقلمون و گاو و ... دید و میرفت کنارشون و با لذت تماشاشون میکرد و میگفت مامان ببریمشون با خودمون و بهونه گیری کرد.